تبليغاتX
دهکده عشق
دهکده عشق
ای که برای با تو بودن باید از بودن گذشت 
قالب وبلاگ
اگه می تونستید یه آرزوی یه نفرو برآورده کنید کی رو انتخاب می کردید؟


اگه بخوای دلیل بهترین بودن بهترین دوستتو عنوان کنی چی میگی؟


اگه بخوای به دوستت چیزی بگی که تا حالا نگفتی چی می گی؟


اگه بتونی یه خاطره رو از ذهن خودتو دوستت پاک کنی چی رو انتخاب می کنی؟

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:34 ] [ مهران ] [ ]

دستانت را ،

در برابرم مشت می کنی . . .

میپرسی گل یا پوچ ؟

در دلم می گویم :

فقط دستانت . . .

 

وقتی کسی را دوست دارید

 

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن

به او باعث شادی و آرامشتان می شود

 


وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که

 هستید، احساس امنیت می کنید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،

 ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در

 کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، تحمل

دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

 

 

وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین

 منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

 


وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون

 او زیستن برایتان دشوار است.

 


وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات

 عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای

 خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را

 که متعلق به اوست، دوست دارید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست

 می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.

 

 

وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن

 مجددش لحظه شماری می کنید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از

خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او

 بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر

 جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

 


وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه

 برایش احترام خاصی قائل هستید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان

 آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

 


وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و

 بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.

 


وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه

 می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و

 محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

 


وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.

 


وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

 

 

وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان

 هم احساس بهاری بودن دارید.

 


به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

 

 

 

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 13:10 ] [ مهران ] [ ]

تا حالا فکر کردید...


2نفر لب پرتگاه ایستادن

یکی رو دوست داری

یکی دوستت داره

کدوم یکی رو نجات میدی؟؟؟

چرا؟؟؟

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 16:19 ] [ مهران ] [ ]
 
پریدم پایین فهمیدم ....

 

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

 

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه

 

طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستش خوابیده

 

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای زیر خانومش رو بپوشه

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره

آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن

فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست

 

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 18:49 ] [ مهران ] [ ]

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است كه نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.


[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:26 ] [ مهران ] [ ]
مزدا323 قرمز رنگ تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد.خودرو چند قدم جلو تر از دختر جوان حرکت کرد امّا راننده خودو را به عقب راند،تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت.این اوّلین خودرویی نبود که روبروی دختر توقّف می کرد امّا هر یک از آن ها با بی توجّهی دختر جوان به راه خود ادامه می دادند. دختر جوان مانتو مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود. شلواری هم که تن دخترک بود،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمودکه آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند. به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده. دختر جوان نتوانست اهمّیّتی مزدای قرمز ندهد. سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت:بفرمایید؟

مزدا مسافری نداشت.راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت.پسر جوان بدون معطّلی و با بیانی محترمانه گفت:خوشحال می شم  تا جایی برسونمتون. دختر جوان گفت:صادقیه میرما.پسر بی درنگ سرش را به نشانه تایید تکان دادا و پاسخ داد:حتما،بفرمایید بالا.دخترک با متعجّب ساختن پسر جوان صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان در حالی که روسری کوچک خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد گفت:توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست؟پسر پاسخ داد:البتّه.سپس پخش خودرو ا روشن کرد. صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید. از آینهبه دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت:کریس دبرگ  هست،حالا خوشتون نمیاد عوضش  کنم . دخترک با شنیدن حرف پسر جوان خنده تمسخر آمیزی سر داد و گفت:این که اریک کلاپتونه. نمی شنوی مگه انگلیسی می خونه. اصلا کجاش شبیه کریس دبرگه؟

- آه من تا حالا فکر می کردم کریس دبرگه. مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها. دخترک قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:ای کمی.

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه. من موسیقی رو خیلی دوست دارم.امّا الآن اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گفته.دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کشدار گفت:ای بابا بسوزه پدر عاشقی.چی شده؟راضی نمی شه؟

- نه بابا من تا حالا عاشق نشدم.البتّه کسی رو پیدا نکردم که عاشقش بشم. وگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد که عاشقش بشم از عاشقی بدم نمیاد. اصل قضیه اینه که قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم توی خونه با بابام دعوام شد

- آخه سر چی ؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه تنها چیزی که می ده پوله . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل. اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم.

با گفتن این جمله توسّط پسرجوان دخترک با اینکه سعی می کرد در چهره اش هویدا نشود،امّا کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید:اه بروکسل چی کار داری؟

- داییم چند سالیه که اونجاست. بعد از سه چهار ماه کار مداوم می خواستم برم ائنجا یه استراحتی بکنم. دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:اتّفاقا من هفته پیش از اسپانیا برگشتم

- اه شما اونجا فامیل دارید؟کدوم شهر؟

- فامیل که نداریم برای تفریح رفته بودم ونیز. پسر جوان نیشخندی زد و گفت:اصلا ولش کن بابا اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم.اسم تو چیه؟چند سالته؟چه کاره ای؟

- چه خبره؟یکی یکی بپرسید اینجوری آدم هول می شه...اولّا اینکه ااسم خیلی قشنگی دارید،یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم. اسم من سهیله 25 سالمه و پیش بابام که کارگزار بورسه کار می کنم. خوب حالا شما. دخترک با شنیدن این حرف های سهیل چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد.

- من که گفتم اسمم دایاناست.23 سالمه و کار هم نمی کنم. خونمون سمت الهیه ست والآن هم محض تفریح دارم می رم صادقیه. تا حالا به بوتیک های اونجا نرفتم. با یکی از دوستام قرار گذاشتم تا بوتیک هاش رو ببینم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم.

- همین چیزایی که الآن پوشیدید خیلی قشنگه ها.دایانا گره کوچک  روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد و گفت:ای بد نیست. امّا  دیگه یه ماهی هست که خریدمشون.خیلی قدیمی شدن... ولش کن اصلا از خودت بگو گفتی موسیقی کار نکردی و دوست داری کار کنی،آره؟

- چرا تا چند سال پیش یه مدّتی پیانو کار می کردم. دخترک سعی می کرد دلبرانه سخنوری کند امّا ناگهان به جوشش افتاد،طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

- ای وای من عاشق پیانو ام خیلی دوست دارم پیانو کار کنم . یعنی یه مدّتی هست که کلاسش رو می رم.امّا هنوز خیلی خوب بلد نیستم...اصلا اینجوی نمی شه نگه دار بیام جلو بشینم راحت ترحرف بزنیم.سهیل بی درنگ خودرو را متوقّف کرد. دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت.

- دایانا خانم داریم می رسیما.

- دایانا خانم کیه؟دایانا. ....ولش کن فعلا عجله ندارم. بهتره چند دقیقه  دیگه با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کردم تو که مخالفتی نداری

- نه من که اومده بودم حالی عوض کنم حالا کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه. فقط باید عرض کنم الآن ساعت نه و نیمه حواست باشه که دیرت نشه. دخترک با شنیدن صحبت های سهیل وقتی متوجّه ساعت شد چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود را با اضطراب می جوید گفت:آره راست می گی پس حداقل یه چند دقیقه ای با ماشینت دور فلکه نگه دار ،باهات کار دارم.سهیل با قبول کردن حرف های دایانا به حوالی میدان که رسید،خودرو را متوقّف کرد. روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد.عینک دودی را از چشمانش برداشت. چهره ای نسبتا گیرا داشت. ته ریشی به صورتش بود و مو هایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشاند.پچش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت:بفرمایید. دیگر کاملا از ظاهر و طرز بیان دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت...شماره موبایلت و بده البتّه اگه ممکنه. پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی موبایل را از روی داشبورد پشت فرمان برداشت. آن ا به سمت دایانا دراز کرد و گفت:بگیر زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من بیفته روی موبایلت. فقط صبر کن روشنش کنم اونقدر اعصابم خرد بود که موبایل رو هم خاموش کردم. دایانا به محض دیدن گوشی گرانقیمت سهیل به وجد آمد.امّا سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن گوشی خوبی دای ها قناعت کرد.

- قابلت رو نداره. اتفاقا باید عوضش کنم خیلی یوغره.

- خب،ممنون فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم؟

-ببینم چی می شه. اگه  فردا برم بروکسل که هیچ امّا اگه تهران بودم یه کاریش می کنم. اصلا بهم زنگ بزن.

-باشه... پس من می رم خداحافظ

- خوشحال شدم...خداحافظ .زنگ یادت نره.

دختر جوان در حالی که احساس مسرّت می کرد با گام هایی لرزان از شوق از خودرو پیاده شد. هر چند گامی که بر می داشت سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد. پس از دور شدن دایانا سهیل از خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجّه نمی شد او را تعقیب کرد. حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست.سهیل گوشه ای لابه لای جمعیّت در حال گذرخود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد. دایانا دستش را به ساق شلوا خود انداخت و تایی که ازداخل داده بود را باز کرد. شلوار دیگر کوتاه نبود. از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آن را سر کرد و از زیر مقنعه تکّه پارچه ای که بر سرش بود را بیرون کشید. از داخل همان کیف آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک،از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست. موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ،داخل مقنعه کرد و با آمدن اوّلین اتوبوس،از محل خارج شد. سهیل در طول دیدن این صحنه ها همچنان لبخند بر لب داشت. با رفتن دایانا سهیل به سمت مزدا حرکت کرد. به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آن سوی گوشی آمد:سلام آقا هر چی می خوای از تو ماشین بردار فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده. تو رو خدا بگو کجاست بیام ببرم...

خب بابا چه خبرنه تا تو باشی در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نذاری. ببینم به پلیس هم زنگ زدی؟

-نه،به جون شما نه. فقط تو رو خدا ماشین رو بده.

- جون من قسم نخور من که می دونم زنگ زدی...ولی عیبی نداره آدرس می دم بیا فقط یه چیزی،اون یارویی که سی دیش تو ماشینت بود کی بود؟

- کی؟اون خارجیه؟استینگ بود،استینگ.

-هه هه هه یه چیزدیگه هم می پسم بعد آدرس رو می دم ونیز توی اسپانیاست؟

- ونیز؟نه بابا ونیز که توی ایتالیاست...آقا داری مسخرم می کنی آدرس رو بده دیگه...

- نه داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ضلع جنوبی صادقیّه پارک شده،گوشیت رو می ذارم توی ماشین . ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته.  راستی یه دایانا خانم هم بهت زنگ می زنه،یه دختر خوشگل...برو حالش رو ببر برات مخ هم زدم،...خداحافظ

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 23:8 ] [ مهران ] [ ]

یاد دارم در غروبی سردِ سرد، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد،

 داد میزد کهنه قالی میخرم، دسته دوم جنس عالی میخرم، کاسه و ظرف سفالی میخرم،

گر نداری کوزه خالی میخرم. اشک در چشمان بابا حلقه بست، عاقبت آهی کشید بغضش شکست...

اول ماه است و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود،

 اتفاقاً مادرم هم روزه بود،خواهرم بیروسری بیرون دوید، گفت: "آقا سفره خالی می خرید؟

چقدر خداوند بزرگ است درست زماني که انتظار دريافت چيزي را از او نداري

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 19:32 ] [ مهران ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب